یکشنبه

ملودیهای سخنگو

امروز داشتم فکر میکردم دایره‌ی دوستای نزدیک من با وجود تنوعشون همشون یه خاصیت مشترک دارند.و اونم اینه که بخش نسبتا زیادی از صحبتهای (مجازی) من با اونها به رد و بدل کردن آهنگهای مورد علاقمون گذشته. آ هنگهای جدید و خواننده‌های جدیدی که به واسطه‌ی این تبادلهای فرهنگی! باهاشون آشنا شدم. بیشتر از همه در محیط گوگل چت و یوتیوب  و اخیرا در زمان گشت و گذار در شهرها در حالیکه من راننده بودم و دوستام دی‌جی (یا احیانا برعکس).

این قبیل آهنگها دیگه صرفا برای من یه آهنگ نیست. یه نشونست که هرجا بشنومشون من رو یاد اون دوست به خصوصم میندازه. جالبیش اینه که از هر سبک آهنگی هم توشون هست. آهنگهایی که تو زمانای تنهایی زمانی که دلم برای فلان دوستم تنگ میشه میرم و گوششون میکنم. آهنگهایی که با من حرف میزنند. آهنگهایی که اگر نبودند چقدر بعضی چیزا راحت تر و زودتر فراموش میشدند. آهنگهایی که رسالت ویژه ای بسیار بیشتر از یک آهنگ بودن دارند. به سلامتی همشون!

پنجشنبه

برای ثبت در تاریخ

این پست رو پابلیش نکرده به زباله دان تاریخ فرستادم. ایشالا پست بعدی فردا

شنبه

یه دسته بندی دیگه‌ی آدمها


بعضی آدما هستند که وجود فیزیکیشون تو زندگی آدم در حد چند ساعت هست. اما توی همین مدت (ولو اینکه خودشون حتی روحشونم خبردار نشده باشه) میتونن تا مدتها تو زندگی آدم تاثیر بذارن.

گروه دیگه ای از آدما هستن که میبینیشون برای یک مدت کوتاه. اما یه حسی به شما میگه که این آدم بعدها دوباره در زندگی شما یه جوری برمیگرده و تاثیر میذاره. نکته‌ی جالب قضیه اینه که خیلی از مواقع این حس درسته و اون آدم در یک کانتکست دیگه برمیگرده.

هرچی میگذره من بیشتر به این نتیجه میرسم که چه شبهاتهای جالبی بین زندگیهای واقعی من و شما و رمانهای موجود در کتابفروشیا وجود داره.

پ.ن.: آدمای گروههای دیگه معرف حضور همه هستند و احتیاجی به معرفی بیشتر ندارند!

پنجشنبه

تغییر

فقط اینو بگم که تغییرات زیادی در راه خواهد بود. از همه لحاظ. دوران پر استرس ولی جالبیه...

جمعه

میلاد

بیست و شش سالگی یه فرقایی با سالای قبل داره.احساس میکنم بار زندگی به مراتب سنگینتر از قبل هست. خوبیش اینه که قلبا احساس خوبی نسبت به آینده دارم. امیدوارم تو سال جدید از همه‌ی سالهای قبلیم آدم تر باشم!

یکشنبه

فریاد زیر باد

بعضی وقتا هست اونقدر دلم میخواد بذارم شب بشه همه جا تاریک بشه بعد برم توی دره‌ی اون کوههای مانتین ویو داااااااد بزنم و به پژواک صدای خودم گوش بدم. بعضی وقتا این نهایت خواسته‌ی منه.

شنبه

همکلاسی بود

این پست رو حذف کردم از اونجایی که با اضافه کردن توضیحات دیگه ایراد من وارد نیست.

از خزعبلات

ظاهرا طرح لغو قانون معافیت کفالت دو سال پیش تو مجلس برده شده اما بعد شورای نگهبان ردش کرده. بعد دو سال طول کشیده که طرح دوباره تصویب بشه و یکی از قدیمی ترین روشهای معافی سربازی ملغا بشه. من راستش اصلا فکرش رو نمیکردم یه روزی ممنون جنتی باشم به خاطر این وقت کشی.

یکشنبه

لت ایتسنو لت ایتسنو لت ایتسنو!

آقا من اصلا به صحبتهای اخیر این جناب اشمیت (مخصوصا اون لغت آنیوژوالی) کاری ندارم. به اینکه این شرکت نصف محصولاش تو ایران تحریمه با وجودیکه اگه بخواد سه سوته میتونه قوانین حکومتی رو دور بزنه هم کاری ندارم. به اینکه تو دوران دانشجویی ما میگفت چون گرفتن جواز کار برای دانشجوهای ایرانی یه‌خورده کاغذبازی داره ما کلا کاراموزی به ایرانیا رو بیخیال میشیم هم کاری ندارم. به اینکه این شرکتی که ما داریم میبینیم پول داره و در نتیجه روزی دو تا شرکت میخره تا بتونه روزی دو تا فیچر جدید ارایه کنه هم کاری ندارم. به اینکه در زمان دانشجویی در مورد انقلاب اپن‌سرس چیا تو سر داشتیم و اینکه نماد کاپیتالیزم در قرن جدید چی میتونه باشه هم که اصلا کاری ندارم. ولی عزیز من جون من استاد! آخه مگه کسی دنبالت کرده؟ یه اسکریپت لت‌ایت‌اسنو نوشتن یعنی اینقدر سخته که ملت اینجوری راجع بهش جو زده بشن و فریاد دیس‌ایزکول اشون به آسمون بره؟ حتی زحمت نکشیدن یک کاری کنن که وقتی صفحه رو اسکرول میکنی برفا کماکان ادامه پیدا کنن. حتی زحمت نکشیدن فکر کنن که وقتی هنوز داره برف میاد با موس که برفارو گرفتی دوباره بعد از یه مدت باید یه اثری از برفی چیزی باشه خو. آیا یعنی این بود آرمانهای ما؟

دوشنبه

حالا حکایت ماست

من بعضی وقتا و اکثرا یه شنبه شبا با خودم فکر میکنم که یعنی من اینقدر عوض شدم که وقتی یکی از دوستام احتمالا برای باز کردن یه بحث طولانی و در نتیجه ساعتها صحبت کردن و به قولی ری‌یونیون کردن یه مطلب کانتروورشیال مینویسه (مطلبی که به خودی خودش خارج از اهمیت پست شدن در اون وبلاگه) من درجوابش بهش یه لبخند میزنم و میگم آره دوست عزیز من درک میکنم آدما سلیقه‌های مختلف دارند. و بعدش آیدل میشوم!