سه‌شنبه

My Manifest

Some people believe in this:

If One Can Do, You Too Can Do.
If No One Can Do, You Must Do

Others believe in this

If One Can Do, Let Them Do.
If No One Can Do,Why To do?

But I believe in this

If One Can Do, Let Him Do
If No One Can Do, You Must Do

(PS. I made a minor change to make it more general)

دوشنبه

نو دیمانستریشن ات اول

نفرت من از دیکتاتور سابق لیبی اونجایی به اوج رسید که شنیدم (فقط شنیدم) به خلباناش دستور داده به سوی یه سری آدم که به تبعیت از مصر و تونس تظاهرات مسالمت آمیز میکردن با هواپیماهای جنگی حمله کنه (برام غیر قابل تصوره). اما امروز نشستم فیلم کامل قتل قذافی رو دیدم. اگه با دیده‌ی انصاف نگاه کنیم توی اون جمعیتی که به این پیرمرد اسیر بدون سلاح حمله میکرد کلی قذافی وجود داشت. کلی قذاف‌الدم. قذافی‌هایی که اتفاقا بر خلاف قذافی قبلی مدام شعار الله اکبر سر میدادند.

به نظر من وجود دیکتاتورها فقط یکی از مشکلات منطقه هست. اتفاقا مشکلات خیلی ریشه‌ای تری وجود داره که مثل خورشید کشورهای منطقه رو به دور خودش میچرخونه و بهارو خزانهای متوالی اونهارو تضمین میکنه.

پنجشنبه

خداحافظ پرینستون

امشب آخرین شب من در پرینستون خواهد بود (مگر اینکه فردا خواب بمونم و یا اتفاقی از این دست بیافته). خیلی شب دردناکیه. یادآور چهارسال و یک ماه پیش. دلم میخواد تا صبح بیدار باشم و به یاد تمام دوستام اینجا فریاد بزنم: یادباد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد
:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

شنبه

من تا حالا فکر میکردم بدترین آدمی که انسان باید همیشه ازش دوری کنه آدم دورو و متظاهره. اما دیگه کم‌کم فهمیدم آدم حسود شرش خیلی بیشتره. آدم گیر ماربیابون بیافته ولی گیره آدم حسود نیافته.

آمین

چهارشنبه

محک

تو پرینستون یه رستوران هندی هست به اسم مِحِک . اون اولا که پرینستون اومده بودم همیشه نا خودآگاه میگفتم بریم مَحَک و خلاصه اینکه این رستورانه همیشه من رو یاد موسسه مَحَک مینداخت و اینا.

امروز تو فیس بوک یکی استاتوس گذاشته بود که زکات فطریتون رو به موسسه‌ی مِحِک بدین. بعد که زیرش انگلیسی توضیح داده بود تازه فهمیدم که نه این مَحَک بوده نه مِحِک. یعنی آقا سینا دیفالت شما الان دیگه مِحِکه!

اصلا حس خوبی ندارم راجع به این

پنجشنبه

لندن

راستش من این روزا سرم خیلی شلوغه و در نتیجه اخبار حوادث لندن رو اصلا دنبال نکردم. ولی یه حس عجیبی تو منه که بهم میگه اگه بفهمم این تظاهر کننده ها مثلا دانشجوهای کالج سلطنتی هستند خیلی بیشتر باهاشون احساس همدردی میکنم تا اینکه بفهمم مثلا یه مشت بیکار یا آرایشگر یا میوه‌فروش هستند. از این حس اصلا دفاع نمیکنم ولی خوب هستش دیگه

جمعه

از گودر


کسانی که مدعی اند همه چیزرا می دانند و همه چیزرا می توانند درست کنند،سرانجام به این نتیجه می رسندکه همه راباید کُشت...

(آلبرکامو)

یکشنبه

چشمهایش

بعضی وقتا یک نگاه معنی دار از هزار تا فحش کوبنده‌تر و سوزنده‌تره. بعضی وقتا اینکه ببینی اونقدر خوار و پست هستی که حتی ارزش قصاص شدنم نداری این دردش به مراتب از اون قصاص بیشتره برات. شاید بعد یکی دو سال میتونستی به کور شدن چشمات عادت کنی ولی این یکی دردیه که تا آخر عمر همراهته.

چهارشنبه

The art of separation

Pollution, drought and traffic aside, living in Tehran had one important perk: my repertoire of close friends was continuously growing. I constantly made new acquaintances and apart from a few exception who left Iran very early on, all my friends were pretty much around (i.e. in Tehran). Then it arrived... the time of departure that is. In retrospect, I think I was lucky to be among the very first to leave my group of friends. Basically, I didn't have to watch them leave one by one, I think that would have been incomparably more painful. I went through an acute withdrawal phase and I pretty much rebounded in a matter of months. Not that it wasn't painful... it was. But you knew the pain existed and you could deal with it.

Now, five years in, the reality of living in the US sets in. Over the past couple of years, I have met new people, bonded with them and bode them farewell so many times, as they moved on to pursue their careers somewhere else in this country (or other countries for that matter). Thinking back, I have met three generation of students/scholars in Princeton and I dearly miss every single one of them. Every time a friend leaves, the pain is small, but it is constant... and after every separation, you die a little bit inside.

By a friend of mine in Princeton :(

شنبه

خاطره‌ای از مریم خانوم میرزاخانی

من مریم میرزاخانی رو به طور اتفاقی زیاد میدیدم. در جیم دانشگاه. در مغازه‌ی بقالی بیرون شهر. در طبقه‌ی دهم دانشکده‌ی ریاضی. در کنسرت محمدرضای شجریان و غیره. فکر میکنم اواخر بهار سال دوم من بود در پرینستون. یک روز یکی از دوستام با سه تا از دوستاش از میشیگان به نیویورک میومدند و نصف روزی رو هم در پرینستون توقف داشتند. رفته بودیم ناهاری بخوریم که به طور اتفاقی مریم خانوم رو در خیابون دیدیم:

من : بچه ها این همون مریم میرزاخانیه
یکیشون: آخ جون خوب بریم آشنا بشیم
من( با صدای بلند ) سلام مریم خانوم.
کمی حال و احوال بین طرفین
یکیدیگشون: خانوم میرزاخانی ما میتونیم با شما یه عکس یادگاری بگیریم؟
مریم: نه‌خیر
چند لحظه سکوت
من: خوب مریم شما کی قراره بری استفورد؟ راستی یان کارش به کجا رسید؟

باید اعتراف کنم که هنوز که هنوزه من فکر میکنم مریم اونجا کار اشتباهی کرد. البته این فقط نظر شخصی منه.